رضا قليخان هدايت
2006
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همىشود مطر اندر تراب مرواريد * به فعل و طبع مگر چون صدف شده است تراب همى ز سيل بهارى شود سراب چون بحر * چنانكه بحر شود پيش جود خواجه سراب بزرگوار وزيرى كه دست همّت او * ز روى دولت و اقبال برگرفت نقاب شهاب هست به لون و به شكل چون قلمش * فلك به قوّت آن ديو را زند به شهاب اگرچه پست كند كوه پيل مست به يشك * و گر چه ريزه كند سنگ شير شرزه به ناب نه با عداوت او پيل مست دارد زور * نه با سياست او شير شرزه آرد تاب ايا گزيده چو طاعت به روزگار مشيب * ايا ستوده چو نعمت به روزگار شباب كسى كه او به همه قولها بود صديق * اگر به نقص تو يكدم زند شود كذّاب شود به امن تو آهو بره نديم هزّبر * شود به فرّ تو تيهو بچه قرين عقاب و له ايضا ز بسكه ماند دل و چشم من در آتش و آب * گشاد در دل و در چشم من [ بر ] آتش و آب چرا دو عارض و چشم مرا مرصّع كرد * اگر به صنع نگشته است زرگر آتش و آب